تبليغاتX
همه چی و هیچ چی
 
همه چی و هیچ چی
 
 
 
 کودکی هایم اتاقی ساده بود،

قصه ای، دور اجاقی ساده بود/

شب که می شد نقش ها جان می گرفت،

روی سقف ما که طاقی ساده بود/

می شدم پروانه خوابم می پرید،

خواب هایم اتفاقی ساده بود/

زندگی دستی پر از پوچی نبود،

بازی ما جفت و طاقی ساده بود/

قهر می کردم به شوق آشتی،

عشق هایم اشتیاقی ساده بود/

ساده بودن عادتی مشکل نبود،

سختی نان بود و باقی ساده بود.»

                                  "قیصر امین پور"

هرچقدر هم که همه چیز به ظاهر خوب باشه انگار از یه سنی به بعد یه حسی تو زندگی آدم ( یا شایدم من ! ) گم می شه. انگار همش تند تر و تند تر می دوی تا برسی به اون حس اما آخرش فقط یه حس کرختی واست می مونه . نمی دونم اشکال از سن و ساله یا روزگار . هرچی که هست خیلی باید دست و پا بزنی تا از روزمرگیش خلاصی پیدا کنی . بچه تر که بدیم لازم نبود تلاش کنیم به هر حال امکان نداشت روز مرگیه بیاد سراغت یا لا اقل من یادم نمی یاد . بی کار تر بودما اما......

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 9:13  توسط آمنه  | 
الفبای درد از لبم می تراود

نه شبنم ، که خون از شبم می تراود

چنان گرم عشقم که آتش

به جای عرق از تبم می تراود

ز دین  ِ ریا بی نیازم ، بنازم

به کفری که از مذهبم می تراود

قیصر امین پور

 |+| نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 12:29  توسط آمنه  | 
راستش می خواستم حالا حالا ها دیگه پست ننویسم ولی چون چند تا از دوستان جویای احوال این بنده ی ناچیز شدند گفتیم رعایت ادب رو کرده و پاسخی بدهیم . دوستان پرسیدن که چرا دیگه پست نمی نویسیم . راستش انقدر توی این ۲ سال و اندی که از شروع این وبلاگ می گذره غر زدم و هیچی درست نشد که دیگه خسته شدم...به قول شریعتی دیگر نالیدن بس است .

فکر می کنم تو این مدت کلی حرفا رو خودم زدم کلیاش رو زنبور عسل و امیر حسین و فرهاد خان و مریم و دیگه حرف جدیدی ندارم. یه جور حس رخوت و نا امیدی ..... ( بی زحمت تشریف ببرید ادامه مطلب )


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه 11 تیر1390ساعت 12:4  توسط آمنه  | 
حقیقت تلخه گاهی خیلی هم تلخه . چند روزه که خیلی به این موضوع فکر می کنم.داستان از این جا شروع شد که یه همکار بحث فلسفیه " حب ذات " رو پیش کشید. این که آدمی زاد هر کاری می کنه به خاطر دوست داشتن خودشه ُحتی عالی ترین رفتارها مثلا همه ی فداکاری ها و جان فشانی هایی که می کنه...ظاهرا بحث ساده ست. همه ما خیلی وقتا در موردش فکر کردیم و یا......

نمی دونم شاید من تو این برهه ی خاص پذیرش این رو ندارم که قبول کنم که کسایی رو که از ته دل دوسشون دارم و قلبم براشون می تپه فقط به خاطر خودم دوست دارم و اونا هم من رو.....

شاید راست باشه حرف اون همکار(احتمالا هم راسته ) ولی تو این مورد ترجیح می دم خودمو خر کنم و مثه یه بچه خوب به این مسئله فکر نکنم چون سر درد می گیرم (همین جمله نشون می ده که من هم به شدت درگیر حب ذاتم !)

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 14:21  توسط آمنه  | 

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجالب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی دادشعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین:

با خودم می گفتم زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟!!!هیچ

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند

...

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

..

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهدقدر این خاطره را دریابیم.                            سهراب سپهری
 |+| نوشته شده در  شنبه 27 فروردین1390ساعت 13:7  توسط آمنه  | 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
 باید آدمش پیدا شود!
 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر شریعتی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 8:11  توسط آمنه  | 
به آب روشن می عارفی طهارت کرد   علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
         همین که ساغر زرین خور نهان گردید   هلال عید به دور قدح اشارت کرد
  خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد   به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
امام خواجه که بودش سر نماز دراز   به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد
دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب   چه سود دید ندانم که این تجارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز   خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 20 دی1389ساعت 13:6  توسط آمنه  | 
دلتنگ شده ام برای همه چیز و همه کس . بیشتر از همه برای تو که با امروز ۹ روز می شه که پر کشیدی و از این همه درد راحت شدی.باورم نمی شه به این راحتی دیگه نیستی...انگار مدت هاست نبودی ...انگار هرگز نبودی... کاش مثل خیلی ها که دلتنگشون می شم می رفتی سفر . حتی اگه می دونستم دیگه نمی بینمت خیلی مهم نبود ...حداقل می دونستم داری یه جایی رو این کره خاکی نفس می کشی . حداقل وقتی دلم برات تنگ می شد می گفتم شاید بشه دوباره دیدت اما حالا...... حالا فاصله مون از چند سال نوری هم دورتره.حالا فقط می شه منتظر بود تا مثل شازده کوچولو یه غروب یه مار بیاد و .... وبعد همه چی تموم شه  . (کی می دونه شاید هم شروع شه!) 

 |+| نوشته شده در  شنبه 11 دی1389ساعت 7:39  توسط آمنه  | 
آب چشمم مگر از خاک درت چاره شود

ورنه این سیل پیاپی بکند بنیادم...

 |+| نوشته شده در  جمعه 21 آبان1389ساعت 10:53  توسط آمنه  | 
از روزی که تمام وقت مشغول به کار شدم ُ خیلی با خودم کلنجار رفتم که اینجا چیزی ازش ننویسم شاید چون اولا باور نداشتم که از دانشگاه فاصله گرفتم و دوما چون روزهای اول انقدر برام سخت بودن که... سخت بود باور کنم و ببینم که همه انگار مجبورت می کنن تا از دغدغه های دوست داشتنیت فاصله بگیری و بچسبی به چیزایی که برات مسخره بودن .. سخت بود باور کنم منی که تا دیروز مشکلات دوستام مشکلات منم بود و تا شادشون نمی کردم بی خیال نمی شدم حالا از تک تک خنده هام سوء تعبیر می شه و ...سخت بود باور کنم این جا فقط باید ساعت کار پر کرد و جلوی چشم رئیس کار کرد تا کارت به چشم بیاد.. سخت بود باور کنم با محبتی که می کنی فقط زیر آب خودتو می زنی...سخت بود باور کنم باید به جای بحث های جالب بین بچه های دانشگاه و دوستان باید به خاله زنک بازی گوش بدم و...

پ.ن ۱: از انصاف نگذرم اینجا هم یه چند تا دوست خوب پیدا کردم

پ .ن ۲ :باید به اینجا هم عادت کنم گویا

پ . ن ۳ : یه عزیزی بود ( و البته هست ) که این روزا همش بهش فکر می کنم... اگر اون نبود شاید سطح توقع من انقدر از ملت بالا نمی رفت (بس که خوبه)  خدا رو شکر که هست.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 3 آبان1389ساعت 21:41  توسط آمنه  | 

اگر روزي بشر گردي

ز حال ما خبر گردي

پشيمان مي شوي از قصه خلقت

از اين بودن از اين بدعت

خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است

د. شریعتی

 |+| نوشته شده در  جمعه 9 مهر1389ساعت 22:39  توسط آمنه  | 
روزگاریست شیطان فریاد می زند:

انسان بیابید سجده می کنم!

 |+| نوشته شده در  شنبه 23 مرداد1389ساعت 19:20  توسط آمنه  | 
یکی از دردهای دنیا اینه که بخوای چیزی رو واسه کسی که هیچ بویی از اون  نبرده توضیح بدی.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 12:3  توسط آمنه  | 
بعد یه عمر حالا یه چیزی خواستم ازت ها....

این جمله و جملات مشابه به طرز دهشناکی رو اعصاب منه.تا وقتی سرویس می دی تا وقتی به هر چی می خوان می گی آره...بهترینی...نظیر نداری... ولی خدا اون روز رو نیاره که بگی نمی تونم یا وقتش رو ندارم و یا...! اون وقت مثل گاو ۹ من شیری می مونی (بلا نسبت شما )که با یک لگد همه اعمال خیرت نابود می شه...می شی  غریبه پرستی که فقط به بقیه سرویس می دی و........

خدا عاقبتمون رو به خیر کنه!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت 9:4  توسط آمنه  | 
 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 27 تیر1389ساعت 13:43  توسط آمنه  | 
 
  بالا