|
همه چی و هیچ چی
|
||
قصه ای، دور اجاقی ساده بود/
شب که می شد نقش ها جان می گرفت،
روی سقف ما که طاقی ساده بود/
می شدم پروانه خوابم می پرید،
خواب هایم اتفاقی ساده بود/
زندگی دستی پر از پوچی نبود،
بازی ما جفت و طاقی ساده بود/
قهر می کردم به شوق آشتی،
عشق هایم اشتیاقی ساده بود/
ساده بودن عادتی مشکل نبود،
سختی نان بود و باقی ساده بود.»
هرچقدر هم که همه چیز به ظاهر خوب باشه انگار از یه سنی به بعد یه حسی تو زندگی آدم ( یا شایدم من ! ) گم می شه. انگار همش تند تر و تند تر می دوی تا برسی به اون حس اما آخرش فقط یه حس کرختی واست می مونه . نمی دونم اشکال از سن و ساله یا روزگار . هرچی که هست خیلی باید دست و پا بزنی تا از روزمرگیش خلاصی پیدا کنی . بچه تر که بدیم لازم نبود تلاش کنیم به هر حال امکان نداشت روز مرگیه بیاد سراغت یا لا اقل من یادم نمی یاد . بی کار تر بودما اما......
نه شبنم ، که خون از شبم می تراود
چنان گرم عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود
ز دین ِ ریا بی نیازم ، بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود
قیصر امین پور
فکر می کنم تو این مدت کلی حرفا رو خودم زدم کلیاش رو زنبور عسل و امیر حسین و فرهاد خان و مریم و دیگه حرف جدیدی ندارم. یه جور حس رخوت و نا امیدی ..... ( بی زحمت تشریف ببرید ادامه مطلب )
نمی دونم شاید من تو این برهه ی خاص پذیرش این رو ندارم که قبول کنم که کسایی رو که از ته دل دوسشون دارم و قلبم براشون می تپه فقط به خاطر خودم دوست دارم و اونا هم من رو.....
شاید راست باشه حرف اون همکار(احتمالا هم راسته ) ولی تو این مورد ترجیح می دم خودمو خر کنم و مثه یه بچه خوب به این مسئله فکر نکنم چون سر درد می گیرم (همین جمله نشون می ده که من هم به شدت درگیر حب ذاتم !)
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجالب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی دادشعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین:
با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند
...
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
..
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهدقدر این خاطره را دریابیم. سهراب سپهریدوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
دکتر شریعتی
ورنه این سیل پیاپی بکند بنیادم...
پ.ن ۱: از انصاف نگذرم اینجا هم یه چند تا دوست خوب پیدا کردم
پ .ن ۲ :باید به اینجا هم عادت کنم گویا
پ . ن ۳ : یه عزیزی بود ( و البته هست ) که این روزا همش بهش فکر می کنم... اگر اون نبود شاید سطح توقع من انقدر از ملت بالا نمی رفت (بس که خوبه) خدا رو شکر که هست.
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
د. شریعتی
انسان بیابید سجده می کنم!
این جمله و جملات مشابه به طرز دهشناکی رو اعصاب منه.تا وقتی سرویس می دی تا وقتی به هر چی می خوان می گی آره...بهترینی...نظیر نداری... ولی خدا اون روز رو نیاره که بگی نمی تونم یا وقتش رو ندارم و یا...! اون وقت مثل گاو ۹ من شیری می مونی (بلا نسبت شما )که با یک لگد همه اعمال خیرت نابود می شه...می شی غریبه پرستی که فقط به بقیه سرویس می دی و........
خدا عاقبتمون رو به خیر کنه!
|
|